ترمه های رنگی مادربزرگ

ترمه های رنگی مادربزرگ از بین هزاران مقاله و اطلاعات وب سایتهای وب فارسی جستجو شده و نتیجه آن به نمایش درآمده است. کلیه اطلاعات دارای منبع میباشد لذا با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک و با عنایت به اینکه وب سایت پرنسیا مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق مولفان در قانون فوق و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور بر عهده منبع اطلاعات نمایش داده شده مرتبط با عبارت ترمه های رنگی مادربزرگ میباشد.



مادر مادربزرگ من ی ست...

ننه مشی - حتما میدونید که مشی رو از مشهدی گرفتن، و البته منم نمیدونم چرا همه ننه مشی رو ننه مشی صدا میکنن! بقیه صدا منم عادت - هر وقت پس از مدتی منو میبینه یه جوری بغلم میکنه و می بوسم که انگار تنها ی هستم که تو دنیا دوست داره - ادا نه ها، واقعا عمق محبتش،رو حس میکنم - در حالی که من حتی از شمردن تعداد بچه هاش - مادربزرگمو خواهر برادراش - عاجزم، چه برسه به تعداد نوه هاش - بابام اینا - ، و دیگه نتیجه هاش.. الان ایشون ماشاالله نبیره هم داره. گمونم یه ده سا

ترمه چیست؟

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

گشنه

اگه یه آدم بعد از خوردن آبگوشت به عنوان ناهار، ساندویچ کباب تابه ای، موز، خیار، نارنگی، شیرینی خامه ای و یه پاکت چیپس و ماست بخوره (تا قبل از شام (قیمه)) و درنهایت عامل محدودکننده این پروسه تموم شدن خوراکی های موجود در خونه مادربزرگ باشه یعنی دیوونه شده؟ آی گس سو...

مادربزرگ

 اقرار میکنم : مادربزرگت خوش قلب ترین زنی ست که میشناسم وشاید این حرفم را تمام فامیل هم تایید کنند!! حالا یک هفته ای ست که پاهایش بر اثر سانحه ای  مصدوم شده و از قضا تو هم دیده ای و بسیار شیرین و بامزه زمین خوردنش را تعریف میکنی !  این روزها که بیشتر کنار او هستید تا ذره ای از محبت هایش را جبران کنید، هر وقت برای احوالپرسی زنگ میزنم، تلفن  خانه را تو جواب میدهی و من هم برای شنیدن صدایت بیشتر با تلفن ثابت تماس میگیرم... + این ع را در

بزرگ فامیلتان را جدی بگیرید!

تجربه مادربزرگ و پدربزرگ شدن، برای هر ی خاص و منحصر به فرد است؛ اغلب پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها از همراهی با نوه‌ها و بودن در کنار آنها لذت می‌برند و به همین ترتیب، نوه‌ها هم از این‌که مادربزرگ و پدربزرگشان اینقدر آنها را دوست دارند، شاد و خوشحال هستند. پدربزرگ و نوه بعضی از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها براحتی هم نمی‌توانند نوه‌هایشان را ببینند؛ این گروه معمولا به دلیل این‌که در شهر یا کشور دیگری زندگی می‌کنند یا فرزندشان از همسرش جدا شد

تغییر

شب سوم هم داره با موفقیت می گذره.دارم دخترم رو عادت می دم که شب تو تخت خودش بخوابه. خیلی طول می کشه اما امیدم به اینه که بعد از چند هفته عادت کنه.لازمه این کارو م که وقتی بچه دوم دنیا اومد کمی کارم آسون تر باشه.دارم برای فوق لیسانس ثبت نام می کنم، اگر قبول بشم پاییزه سال دیگه شروع ترمه. اون موقع بچه ی دوم سه ماهشه! الان نمی خوام فکر کنم که چی می شه، فقط خیلی هیجان دارم مکهبالا ه بعده هفت سال تصمیم گرفتم رشته ی خودم رو ادامه بدم و امیدوارم بعدش یه کا

نتیجه ی آزمون :))

بسم الله مهربون :)ادبیات پیش : 90 ادبیات پایه : 60 عربی : 15 .... کچل بشه اونی که میخنده به این درصد :)) من پارسال هم معتل نخوندم -_- دینی پیش: 90 دینی پایه: 80 زبان : 27 ریاضی پیش : 70 ریاضی پایه : 67 زیست پیش : 90 زیست پایه: 70 فیزیک پیش : 90 فیزیک پایه : 70 شیمی 2 : 80 شیمی پیش : 47 عمومی :6779 اختصاصی :  7554 + بزنید دست قشنگه رو به افتخار پرواز وبلاگستان :))  +پست شب پاک میشه ... +فردا شروعه ترمه جدیده و وقت من برای خودن خیلی کم میشه :( از شنبه تا چهارشنبه 8 تا 4 یا 6 عصر کلاس دارم -_- +لب

دوباره بچگی کن!

امشب به یاد دوران کودکیمون تصمیم گرفتیم منچ بازی کنیم ^_^ دقیقا همون رنگهای بچگیمونو انتخاب کردیم! من رنگ قرمز رو میخواستم اما چون باید جامو با پسر کوچیکه عوض می و از آنجا که روی کرسی مادربزرگ منچ رو گذاشته بودیم و جابجایی سخت بود به اجبار رنگ سبز رو بازی . نیازی هست بگم که اول شدم یا نه؟ ^_^ تازه بعدشم مار و پله بازی کردیم و من دوم شدم! :)

صنایع دستی یزد

صنایع دستی یزد صنایع دستی شهر یزد از جمله مواردی است که از قدیم الایام با زندگی مردم یزد عجین شده است. یکی از دلایل روی آوردن مردم یزد به ساخت هنرهای دستی شاید اقلیم و شرایط آب و هوایی بود که اوضاع اقتصادی نامناسبی را بوجود آورده بود . این موضوع سبب شد امروزه تنوع زیاد صنایع دستی شهر یزد را شاهد باشیم و توجه همه صنعتگران و هنرمندان را به خود جلب کند بطوری که امروز شاهد تولید بسیاری از صنایع دستی یزد بصورت کارگاهی و کارخانه ای هستیم مانند صنایع

آن گل که بیشتر به چمن می دهد صفا/ گلچین روزگار امانش نمی دهد...

ما بلاگرها موجودات سوژه جمع کنی هستیم؛ از خوش خوانیِ پرنده ی کوچکِ کنار پنجره بگیر تا «ترامپ رئیس جمهور می شود!» از چای داغ خانه ی مادربزرگ تا «یوزپلنگ هایی که آهسته می روند» همه شان را می کنیم سوژه و با هزار رنگ و لعاب می رسانیمشان به دست مخاطبانِ جآنمان اما...گاهی وقت ها دیگر خبری از بوی شمعدانی و چایِ هل دارِ مادربزرگ نیست، خبر از لبخند پدر. حالا تنورِ مصیبت داغ است و نوشته هایمان از قلبی سرازیر می شود که توی مشت غم به تب و تاب افتاده. صدای هم

3 نکته اصلی در دکوراسیون شب یلدا

مجموعه: دکوراسیون و چیدمان اگر در خانه‌تان شمعدان‌های لاله‌ای قدیمی دارید که در گذشته به اصطلاح به جارو لاله معروف بودند، حتما به دکور شب یلدا اضافه کنید.1 - از گذشته‌های دور ایرانیان عادت داشتند که شب یلدا یا شب چله را دور کرسی جشن می‌گرفتند، ولی امروزه‌ می‌توان ناظر این مراسم به سبک مدرن و روی میزها بود. اگر دوست دارید که این مراسم مانند گذشته و با همان حال و هوا برگزار شود، بهتر است کرسی کوچکی را آماده کنید ( اگر فضا و یا وقت کافی برای ب

2.2.1

خب..گذشته از ی ری مشکلات جسمی که پیدا که نمیدونم واقعی ن یا ناشی از استرس سه ترمه شدن یا حتی نوعی تلقین..ی ری گرفتاری های دیگه هم بهم رو آورده مثلا اینکه..اینقد تو خونه موندم و لای جزوه هام گیر یه حس مردگی دارم و این حس مز ف از اونجایی بیشتر میشه که من از ترس سرزنش مامان میام تو اتاق حبس میشم ولی درس نمیخونم:/مدتیه صدقه سر همین امتحانا گرفتار یه سریال ترکیه ای شدم. میکنم با زیرنویس و هر قسمت رو چن بار میبینم:|کل موضوع عشق و عاشقیه،از این عشق های پر

ذهن مریض

امروز همینطور که داشتم با یک مسئله ریاضی ور میرفتم ذهنم از دستم مداد را گرفت و شروع کرد به خط خطی کشید و کشید و کشید انگاری اصلا حالش خوش نبود خواست جوری به من بفهماند... این چیزی بود که کشید: انگار مغزم دلش گرفته !! انگاری در لا به لای منگنه ایی گیر کرده انگار هنوز هم در فکر بازی های بچگانه و مرموز و قایم شدن در زیرزمین خانه مادربزرگ سیر میکند  امروز یک مرد با پر از تناقض را کشید !  چشمانی که به یک طرف نگاه میکنند با بینی که به سمتی دیگر است بمیرم

خدا پشت پنجره ایستاده !

 جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ...دیده ... ولی حرفی نزد.مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته

تا بعد

اول از هر چیز، با پیش آمدن موقعیت خوبی برای چاپ کتاب و در اختیار گذاشتن تمام عایدی آن بعد از چاپ و پخش، از نوشتن ادامه در این وبلاگ مجبورم خودداری کنم. اما تا سه ماه دیگر با در آمدن کتاب خاطراتم با همین نام "ترمه های رنگی مادر بزرگ"، همراه با تعدادی از داستان های کوتاهم، پخش آن را در اینجا اعلام می کنم تا بقیه ی جالب داستان زندگی ام را بدانید. بیست سال پیش بمن پیشنهاد داده شد تا ی از سرگذشتم ساخته شود و آن را جدی نگرفتم چون وقت نداشتم و مد

تصاویر دیدنی از کوه‌های رنگی در چین

کوه های رنگی زیبا و شگفت انگیز در کشور چین   ویژگی خاص این کوه ها باعث میشود سالانه هزاران نفر گردشگر برای دیدن آنها به این منطقه بیایند. این کوه ها دارای ترکیب و رنگ بندی کم نظیری هستند. رنگ هایی مثل قرمز، سبز ، قهوه ای، طلایی،سفید و حتی سیاه کوه زیبا کوه زیبای رنگی در چین ع کوه کوه های رنگی شگفت انگیز در چین

" روزمرگی ها

1- کلاس گیتار من به دلایل زیاد هاست. یعنی دقیقا روزی که همه تعطیلن و دنبال تفریحاتشون، من باید برم کلاس. که البته نکات مثبت زیادی هم داره. اما خب امروز نرفتم. چرا؟! چون هیچی بلد نبودم. به م گفتم: تا وقتی این تمریناتی که به من دادی اوکی نشه و یاد نگیرم نمیام. اونم درکمال تعجب قبول کرد!!!! حالا باید بشینم اونقدر تمرین کنم تا شاید هفته ی بعد بتونم جبران کنم. 2- هفته ی دیگه سالگرد عزیزجونمه. دلم برای مادربزرگ هام خیلی تنگ شده! قدر مادربزرگ هاتون رو بدونی

شب یلدا

امشب که طولانی‌ترین شب‌ِ سال است، عشق میکنم که کنارِ خانواده هستم. عشق میکنم وقتی همگی میگوییم و بیشتر میخندیم... وقتی برای همدیگر لَبو در پیش‌دستی میگذاریم، به انارهای دانه شده نمک میپاشیم و تخمه میشکنیم... وقتی حافظ را باز میکنیم و غزلی از حافظ میسراییم و فالش را نیکو می‌ی م... و حتی داستان‌هایی شگفت‌انگیز و شاید تخیلی از پدر و مادر،پدربزرگ،مادربزرگ میشنویم... این یلداها میشود یک تکیه‌ از خوشی‌ها،خوبی‌ها لحضاتی که باید خوب ثبتش کنی،بر

لعنت به حس مسئولیت پذیری

شرایط جوریه که از خستگی بیهوشم اما جناب هفت ساله هه از شش صبحه بیدارن:) و الان هم که مثلا آروم تشریف دارن در حالی که نشونه های دستبردشون به کمد و میز من هست، بیرون از اتاق داره تمرین سوت زدن می کنن و گه گاهی هم ماشین هاشون با هم تصادف می کنن!  قصه هایی که برای اسباب بازی هاش تعریف می کنن و صدای تفنگ در آوردن هم تمومی نداره! و البته شخصیت جذ دارن که باعث میشه از فرصت پیش اومده کمال استفاده رو ببرن، چون مادر خودشون و مادربزرگ تشریف ندارن و ایشون دچا

رژیم گرفتنِ من!

رژیم گرفتن هم دردسر دارد! مگر میشود شب شود و مادرم به سفارشِ پدر جان خورشت کرفس بگذارد و من مثلِ کاهو بِجوم؟! مگر میشود دختر ‌ی کوچکم با یک کیسه‌ی پُر از هله‌هوله به خانه‌مان بیاید و من فقط با خوردن آدامسِ بدون شکر، احساسِ رضایت کنم؟! اصلا مگر میشود با دوستانم بروم بیرون،همه پیتزا سفارش دهند،من بگویم همان نان‌و‌پنیری که در خانه درست را میخورم؟! یامگر میشود به خانه‌ی مادربزرگ بروم،شیرینی‌هایی به چشمم بخورد که روحم برایشان پَر میزد ولی ب

mehrabon

دیدین ادم یه وقتایی دلش میره برا متوفیاتش؟ دلم برا مادربزرگ مامانمم هم تنگ شده. نازنینی بود. سال ۵۶ شوهرش مرده بود. تا سال ۷۸ تنها بود. ریزه بود و دوست داشتنی. عاشق سالاد الویه و سوسیس و کالباس بود. به سوسیس میگفت: سوسی. به الویه میگفت: سالمان یه. همیشه تو کیفش خوراکی برا ما داشت. ناراحت نمیشد میرفتیم سر کیفش خوراکی برداریم. اغلب خودش بهمون میداد. یه وقتایی خوراکی بقیه رو هم دلمون میخواست میرفتیم سر کیفش میخوردیم. با یه خنده میگفت: اشک

برنامه ریزی... خدایا میدونم که با توکل به خودت کمکمون می کنی..

وقتی بهت نگاه میکنه و میگه فلان برنامه زندگی خودته... خدایا شکرت... شکر شکر شکر + به شدت از نظر درسی تحت فشارم چون آ ترمه و اساتید هرکدوم یا کار عملی میخوان یا نیم ترم و ... ترجمه رو خداروشکر به پایان رساندم یک روزه، و فقط مونده تایپش که عجله ای نیست الان براش. مقرری غلامی که فردا به امیدخدا خونده میشه. طرح سوال ها فردا تکیمل و برای ایمیل میشه. استارت نوشتن پایان نامه ها زده میشه و امیدوارم که خوب پیش برم و یک روزه کارم تموم بشه. چهارشنبه امار میخونم

درد

ساعت ۶ از درد بیدار شدم خوابم پرید و چاره ای جز گوشی دست گرفتن نبود و شروع به چرخیدن توی اینستا و مدل مانتو سرچ می ببینم واسه عید چی مد شده. مدلای سنتی جدیدا زیاد شده و اینجا هم اورده بودن با اینکه خیلی قشنگن و شاد ولی به دلم خیلی نشسته و حاضر به یدنش نیستم. ساعت ۹ شده بودو چاره ای جز بیرون اومدن از تخت نبود وبعداز صبحونه رفتم کارای فردای مدرسه رو انجام دادم.مامان اینا کلی ید کرده بودن تا اونا رو راستو ریز کردیم و سبزی هاشو پاک کردیم ظهر شد. کلا ش

پنج شنبه ای که گذشت ...

سلام سلام ما بعدازظهر پنج شنبه عقد دعوت داشتیم و شبش هم جشن تولد یکی از دوستهای همسرم ! یعنی یهو توی چند هفته هیچ جایی رو نداریم بریم و بعد یهو توی یک روز هم عقد دعوت هستیم و هم تولد ! خلاصه پنج شنبه بعدازظهر رفتیم عقد و عروس و داماد هم فسقلی بودند (: عروس 19 ساله یعنی متولد سال 76 و داماد 21 ساله یعنی متولد زمستان 74 ! ولی بامزه بود که چون خیلی جوان بودند ، پدر و مادرهاشونم جوان بودند و پدر بزرگ و مادربزرگ های داماد هم سرحال و شاداب ... عروس دختر همسرمه

گاهی هم به حرف دل گوش دهیم

زمان‌هایی هم بوده که ما آدم‌ها،با تمام غصه‌ها،مَشغله‌ها و مشکلات،محکم‌تر لبخند زدیم،مهربون‌تر شدیم و دلمون رو به شادی‌ها قفل زدیم و کلیدش رو انداختیم اون دوردورا تا دستِ هیچ غمی بهش نرسه... زمان‌هایی هم بوده که با تمام خواستن‌ها و نبودن‌ها،بجای گریه و یه گوشه چمبر زدن،یک روز رو دیوونه‌وار گذروندیم و خواستیم یه راه جدید برای اوضاع نابه‌سامان و غم‌زده‌مون پیدا کنیم... اون روز قهوه‌مون رو شیرین‌تر کردیم،کارتون‌های زیادی دیدیم،آه

حرفام

من هیچگاه ناخن‌های بلند و کشیده‌ای نداشتم که هر روز رنگُ‌وارنگشان کنم و نگرانِ ش تن‌شان باشم، ناخن‌های ساده و بی‌رنگی دارم که همیشه مظلوم واقع شدند و چوب استرس‌ها و بی‌حوصلگی‌های گاه‌ و بی‌گاهم را می‌خورند و تا روزگار عَرصه را برایم تنگ می‌کند به جانِ آن طفلی‌ها می‌افتم، من هیچگاه بلد نبودم خطِ چشم بکشم و ساعت‌ها جلویِ آینه بنشینم و صورتم را نقاشی کنم بلکه به چشم بیایم، تمامِ هنرم همان ریملی است که نتیجه‌اش مژه‌هایِ بهم چسبیده

بازی bequest میراث برای کامپیوتر

bequest بازی جدیدی در سبک ترسناک و ماجرایی است که توسط taste games برای کامپیوتر منتشر شده است. شخصیت اصلی این بازی به نام دیما وارد منزل مادربزرگ مرحومش می شود که برای او به ارث رسیده است. اما هنوز مدتی نگذشته که متوجه میشود اتفاقات مرموزی در اینجا روی می دهد و همه چیز عادی نیست. اما هر قدمی که این دیما در این بازی می بردارد او را به کشف واقعیت نزدیک می کند و در واقع این خانه و نیروهای مرموزی که در آن وجود دارند به او کمک می کند تا بتواند از این ماجراها

بازی bequest میراث برای کامپیوتر

bequest بازی جدیدی در سبک ترسناک و ماجرایی است که توسط taste games برای کامپیوتر منتشر شده است. شخصیت اصلی این بازی به نام دیما وارد منزل مادربزرگ مرحومش می شود که برای او به ارث رسیده است. اما هنوز مدتی نگذشته که متوجه میشود اتفاقات مرموزی در اینجا روی می دهد و همه چیز عادی نیست. اما هر قدمی که این دیما در این بازی می بردارد او را به کشف واقعیت نزدیک می کند و در واقع این خانه و نیروهای مرموزی که در آن وجود دارند به او کمک می کند تا بتواند از این ماجراها

شیشه می در شب یلدا ش ت...

1- در شبهایی مثل یلداست که آدم دلش خانواده شلوغ می‌خواهد. آدمهای زیاد و خندان و همخون که خانه را شلوغ کنند و نگاه به آنها خوشایند باشد. مهاجرت ریشه خانواده مرا خشکانده. این همه سال تنهایی و زندگی در یک خانواده خلوت آن حسرت را هنوز نگه داشته. هنوز وقتی به خانواده های شلوغ در پارک و میهمانی نگاه می‌کنم دلم می‌خواهد من هم این را داشته باشم. داشته ام. در کودکی. وقتی مادربزرگ زنده بود و ‌ها جوان و ما آنقدر می‌خندیدم که اشک از چشمهایمان جار

مقاله ترجمه شده آسف رنگی

مقاله ترجمه شده آسف رنگیمقاله ترجمه شده آسف (تغییرات رنگ و محوسازی در آسف از طریق متد آنالیز تصویر محدود شده)؛ آسف رنگی در زندگی روزمره کاربردهای مختلفی دارد. moxon آسف رنگ روشن را برای سطح سد در فرانسه به کار برد. آسف رنگی از طریق منع نور ماوراء بنفش از سطح به عنوان روپوش آب بند گرم به کار می رود...

چه باشی چه نباشی

من « ارگ بم » و خشت به خشتم متلاشیتو « نقش جهان »، هر وجبت ترمه و کاشیاز شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیداربایست بمیریم چه باشی چه نباشی

دویست و بیست و پنج

بوی چای به و دارچین که با بوی گلای نرگس تو هم میره هم آدم رو مومن میکنه ! به های پشت پنجره خشک شده ، چوبای وحشی دارچین نه از این خشکلای لوله کرده ، گلای نرگس توی پارچ سفال ، قوری گل قرمزی که مادربزرگ گذاشته بوده توی جهاز مادر ، پولکی زعفرونی ، مجمه ی مسی ... مامانم خیلی با سلیقه ست . چرا من بهش نرفتم جای بسی سوال داره . + کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من خود ندانستی بجز تو جان معنی دان من غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شود هر ی را ره مده ای مژگان من سخت

یادی از مرحوم مادرم ملا زهرا آفاقی دار

پست 4352 قبر مرحوم مادرم ملا زهرا آفاقی دار فرزند مرحوم شیخ باقر آفاقی حوزه علمیۀ مسجد جامع ساری و قبر مرحوم مادربزرگ مادری ام سیّده زینب صالحی دار از نوادۀ های مرحوم آیة الله آق میر صالح صالحی دار اولین بنیانگذار حوزۀ علمیه ی دارابکلا 14 بهمن 1395. مزار دارابکلا. ارسالی جناب یک دوست به تلگرام دامنه. ممنونم ازت عموزاده ی بامحبتم که با این ع در ایام دهۀ فجر و تولد حضرت زینب (س) دلشادم کرده ای

دلنوشته دوستت دارم

یک جور دوست داشتن هایی هم هستند که به زبان آورده نمیشوند، باید حسشان کرد، مثلِ عشق های امروزی نیست که دَم به ثانیه بیخِ گوشَت بگوید "دوستت دارم"،"عاشقتم" و "میمیرم برات" و رگبار استیکر قلب و بوسه، دوستت دارم هایی از جنسِ مادربزرگ که  هر لحظه میتوان حسش کرد، با یادآوریِ ساعتِ قرصایِ قند و چربیِ پدربزرگ با به راه بودنِ همیشگیِ سماورِ کنجِ اتاق، با پیچیدن عطرِ فسنجانِ سرظهرش توی کوچه، با شنیدنِ یک خانوم تهِ اسمش ُشرمِ بعدش، از آن دوست داشتنایی

درس عبرت را دیگر ی نمی آموزد!

بسم الله همیشه به ما گفته اند باید از پدیده های اطرافممان عبرت بگیریم، و آدم عاقل ی است که بسیار عبرت گیرنده باشد، عبرت از تجربیات خودش ، عبرت از تجربیات دیگران و عبرت از جهانی که در آن زندگی می کنیم هر پلکی که می زنیم و هر صحنه ای که می بینیم اگر دقت داشته باشیم یک پیام برای ما دارند ، مثل همین نفس کشیدنمان ، پلک زدنمان ، برگ درختی که تا دیروز سبز و سرزنده بود و امروز زرد و مرده ، کودکی که تا دیروز یارای هیچ حرکتی نداشت و امروز بالا و پایین می پ

آدمِ خندونِ روزهایِ سخت

آدم گاهی تمامِ لحظاته سخت و یخ‌زده‌اش،در مقابله چشمانش دوباره ظاهر میشود.گویی یک لحظه داری چیزی را با الآنت مقایسه میکنی.میخواهی به خودت بگویی که چقدر همین روزهای مقهور از آن روزهای ملال‌انگیز بهتر است... که از اینی که هست متأثرتر نشوی،بخندی و بگویی این که چیزی نیست! یادت می‌آید لحظات زیادی بودند که جان‌کَندی تا خود را آرام کنی،که حداقل تو دیگر غم روی غم‌های شکل‌گرفته نقاشی نکردی و پاک‌کنِ غم‌های خود بودی و هنوز هم هستی... یادم است در ب

فایل الکترونیکی تحقیقی در مورد اسف رنگی و بتن رنگی

تحقیقی در مورد اسف رنگی و بتن رنگی تحقیقی در مورد اسف رنگی و بتن رنگی دسته بندی صنعتی بازدید ها 13 فرمت فایل doc حجم فایل 56 کیلو بایت تعداد صفحات فایل 27 فروشنده فایل کد کاربری 1003 تمام فایل ها  

خدای من همانیست که دست میگذارم روی شانه اش

خدا مگر کیستبه غیر از لبخند کودکیکه بستنی لیس میزند.من خدا را لابلای کت ششصدو چند صفحه ای پیدا نکرده ام...من خدا را کنار سفره مادربزرگ دیده ام ...نان و پنیر لقمه میکرد....میخندید...من خدا را روی خیسی برگ های باران خورده ی جنگلی در شمال دیده ام...من خدا را توی شالیزار دیده ام،ایستاده بود و زیر سایه اشزنی شالی میزد....من خدا را دیده ام که در کوچه ای تنها دانه بر دهان موری می گذاشت...من خدا را چیزی یافته امکه گاه برای یک شبان بیسوادخواب هم میرود.خدای شاید

but it was only a fantasy

امروز ا ین روز ترمه و بچه ها قراره امتحان بدن. وقتی وارد اموزشگاه می شم هوا افت ه و وقتی میام بیرون شبه! بعدش بدو بدو بدو می رم کلاس پیانو. پنج شنبه اولین روز از تعطیلی کوتاه منه و قراره کارای خوبی انجام بدم.یه انیمیشن هم هست که باید حتما تو تعطیلاتم ببینم. اسمشم هست stork یا storks. نمی دونم!خب ب بنث سر این بود که آدم وقتی نمی تونه "واقلیت خوشایندی" داشته باشه خوبه که "فانتزی خوشایند" برا خودش درست کنه؟ یعنی خوبه آدم تو نداقل تو خیالش اون چیز

باب شدن کرسی و رسوم نیک شب چره زمستان در قاضیجهان

باب شدن کرسی و رسوم نیک شب چره  زمستان در  قاضیجهان صرفه جویی اهالی قاضیجهان درمصرف انرژی با استفاده ازکرسی درسال اقتصادمقاومتی      یک ماهی است با سرد شدن هوا، مردم و اهالی قاضی جهان همچون سالیان گذشته به کرسی هایی روی آورده اند که قدمت زمان استفاده از آن در زمان مادربزرگ هایمان بود اما با گذشت زمان و سرمای شدید این روزها،  این کرسی ها بار دیگر در میان مردم جا باز کرده است و بیشتر مردم در گوشه ای از اتاق های خانه شان پای این وسی

همه ی زن ها باید مردی را داشته باشند

برایش نوشتم "خوبی؟" جواب داد "نه آنقَدرها که باید باشم"  فهمیدم باز همسرش را فرستاده أند مأموریَت ، نوشتم"فکر نمی عشق آدم را تا این حد بی طاقت کند ، فردا برمیگردد دیگر ، دوستِ بیقرارِ من"  گفت"نشسته أم پیراهن هایش را اتو میکنم که عطرَش تویِ خانه بپیچد و دل گرفتگی از سَرَم بِپَرَد " جمله أش را که خواندم دلم لرزید ، یادِ شب ها و روزهایِ دلگرفتگی أم افتادم که نمیدانستم برایِ رها شدن از حالِ نامعلومِ پر از غٌصه أم چه کار باید بٌکنم فقط کاغذی برداشتم

تا بعد

اول از هر چیز، با پیش آمدن موقعیت خوبی برای چاپ کتاب و در اختیار گذاشتن تمام عایدی آن بعد از چاپ و پخش به یک موسسه ی خیریه، از نوشتن ادامه ی خاطرات در این وبلاگ مجبورم خودداری کنم. اما تا سه ماه دیگر با در آمدن کت با همین نام "ترمه های رنگی مادر بزرگ"، همراه با تعدادی از داستان های کوتاهم، پخش آن را در اینجا اعلام می کنم تا بقیه ی جالب داستان زندگی ام را بدانید. برای آگاه شدن اول هر ماه یک پست کوتاه از جریان و روال چاپ خواهم نوشت تا در جریا

تراکت رنگی لایه باز ایام فاطمیه

اختصاصی از هایدی تراکت رنگی لایه باز ایام فاطمیه با و پر سرعت . فایل کاملا لایه باز بوده و میتوان فایل را در سایز های مختلف بدون افت تصویر طراحی و چاپ نمود با تراکت رنگی لایه باز ایام فاطمیه

"دوست دارم" هایی که از دل برمی آیند و بر دل می نشینند

یک جور دوست داشتن هایی هم هستند که به زبان آورده نمی شوند، باید حسشان کرد، مثلِ عشق های امروزی نیست که دَم به ثانیه بیخِ گوشَت بگوید "دوستت دارم"،"عاشقتم" و "می میرم برات" و رگبار استیکر قلب و بوسه، دوستت دارم هایی از جنسِ مادربزرگ که  هر لحظه میتوان حسش کرد، با یادآوریِ ساعتِ قرصایِ قند و چربیِ پدربزرگ با به راه بودنِ همیشگی سماورِ کنجِ اتاق، با پیچیدن عطرِ فسنجانِ سرظهرش توی کوچه، با شنیدنِ یک خانوم تهِ اسمش ُشرمِ بعدش، از آن دوست داشتن های

به صداقت بی‌ریای کلمات ساده‌ت قسم.. :)

می‌دانید، "او"ی من، بر خلاف خودم، اصلاً کلمه‌باز نیست. ندرتاً حرف می‌زند و آن وقت‌هایی هم که به حرف می‌آید، راحت‌ترین و کوتاه‌ترین کلمات را استفاده می‌کند. با معیارهای امروزی راستش را بخواهید، نه روشنفکر حساب می‌شود نه از آن مرد رومانتیک‌هایی‌ست که مثل پروانه دور و بر زنش بچرخد و حسادت هر ی را برانگیزد. اصول قدیمی سفت و سختی دارد که هرچه بین ماست، باید بین ما بماند. می‌خواهد گرفتن دست و "عزیزم" گفتن و در آغوش کشیدنی باشد، می

جستجوهای اتفاقی

فرآیند جمع آوری و نمایش محتوای مرتبط با عبارت ترمه های رنگی مادربزرگ به صورت هوشمند و خودکار و از منابع متعدد دریافت و نمایش داده میشوند. همچنین دسته بندی و طبقه بندی اطلاعات مرتبط با ترمه های رنگی مادربزرگ توسط روبات جستجوگر هوشمند انجام میگیرد.