عطر وجودت

عطر وجودت از بین هزاران مقاله و اطلاعات وب سایتهای وب فارسی جستجو شده و نتیجه آن به نمایش درآمده است. کلیه اطلاعات دارای منبع میباشد لذا با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک و با عنایت به اینکه وب سایت پرنسیا مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق مولفان در قانون فوق و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور بر عهده منبع اطلاعات نمایش داده شده مرتبط با عبارت عطر وجودت میباشد.



تلخ

حرف هایش تلخ بود بوی رفتن میدادت ک میدانی من آدمه شنیدن بهانه ها نیستماگر میخواهی دلیل هایت را دستم بده و بروفقط بهانه نشانم ندههمیشه حق نخاستن داده امهمیشه ب خواسته ها احترام گذاشتمسعی منطقی باشمببخشممتنفرنشومفراموش کنماما تلخی بعضی حرف ها در عمق وجودت میماندبعضی چیزها فراموش نمیشوندحقیقت میشوددر وجودتآنوقت هراتفاقی میفتد آن حقیقت را ته وجودت بخاطر میاوری

سفرنامه6

از همان روز اول سفرت میدانستم جنس این دلتنگی جوری نیست که با تلگرام و تلفن زدن و فرستادن ع بشود هضمش کرد.... دلم وقتی آرام میشود که بتوانم حست کنم... وجودت را با تمام سلولهایم بو کنم و ارام شوم...ان شاالله..

روزی...

شاید روزی نوشته هایم را خو آن روز بزرگتر شدم      موهایم بلند تر شده موهایی که  هیچوقت نبافتی... جان دل رویابافی جز د وجودت کاری نمیکند تو باید دل بککنی و فراموش کنی + کاش میدونستی شنیدن بغض صدات چقد واسم سخت بود.

یاد دادن

باید در مدرسه یک فرآیند تبدیل  مفردمخاطب  ب مفرد غایب  یادبدهند بعد هم بگویند آنقدر فعل ذهب  را برای این ها صرف کن تا  باورت شود بعد هم بعنوان نکته ی تستی یاداوری کنند ک این فرآیند هرچقدر هم از    کاتالیزگر وجودت   داشته باشد     برگشت ناپذیر باقی خواهد ماند.

مرد دانا سری تکان داد و گفت:

مرد دانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. مرد دانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر ه ن باشی!؟"مرد نانوا با مس گی پاسخ داد:" من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی ام بهتر شد ای

نارسیسیسم

یه وقتی که دورت خلوت بود، برو جلوی آینه. به سرتاپای خودت نگاه کن. با مهربونی، با عشق، حتی با خودشیفتگی. به خودت افتخار کن، به خودت ببال. به خاطر همه خوبیهایی که توی وجودت هس. به خاطر خاص بودنت. به خاطر دنیای بزرگت. به خاطر بالاتر از استاندارد بودنت. به خاطر من این کارو . تو بودی که نور دادی به زندگیم. امید دادی بهم. بهم نشون دادی که جور دیگه هم میشه زندگی کرد. دوستت داشتم و دارم.

آینه

 باهر مثل خودش رفتار را به شخصه دوست ندارم... بایدخودت باشی    باید رفتارت مختص خودت باشد    مخصوص خوده خودت   باید بازت ازخودت ،وجودت ،درونت و شخصیتت باشد.  حالا اصلا قرارنیست باهمه هم خوده خوبت باشی .فقط خودت باش خوب یا بدش هم دست خودت. + تو اگر آینه میخواهی حاضرم چشم هایم آینه ات باشد...

مرد دانا سری تکان داد و گفت:

مرد دانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. مرد دانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر ه ن باشی!؟"مرد نانوا با مس گی پاسخ داد:" من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی ام بهتر شد ای

حواست هست ؟؟

ظاهرش اینجوریه که میگم:همه چی سرجاشه. مامانم یهو یه خوب پیدا کرد و بدون اینکه عمل کنه با طب سوزنی و طب سنتی داره بهتر میشه شکر خدا. کار پایان نامم کم کم داره تموم میشه. قبل ایکه فارغ حصیل بشم یه کار خیلی خوب پیدا . الان هم زمان هم درس میخونم هم سر کار میرم. ینی همون شرایطی که همیشه دوس داشتم تستش کنم. من میگم همه چی داره درست میشه اما تو باور نکن. اینا همه فرعه ولی مهم اصله که تو گمش کردی. چیزی که همیشه تو وجودت بود داره ازت دور میشه. من تو رو اینج

عاشقانه ای به هیچ .

گاهی باورهایت رافراموش کنی دلت بخواهد ی باشد نگران شود دلش تنگ شود بادیدن بعضی چیزها خواندن بعضی نوشته ها شنیدن بعضی آهنگ ها دلش یادت کند دلش بخواهد نگاهش را    فقط نگاهش را بدهد به چشمانت اول صبح پیاده تورا ببرد لب ساحل مقابل موج ها پیشانیت راببوسد محکم بغلت کند سرت را بگذارد روی اش و تو بین صدای موج و ضربان قلبش بمانی   واین حجم از ارامش راباورکنی و یک جابفرستی به ته قلبت... یکی که تاابد در قلبش بمانی نفسش به نفست بند باشد اصلا دلش گره خورده

میدانی..

برای خداحافظی در آغوش فشردمت بغض گلویم را گرفت چشم هایم را بستم تا یادگاری آغوشت رابه اعماق وجودم بفرستم که تپش های قلبت به جانم بنشیند اشک مژه هایم را خیس کرد درست وقتی که باید میسپردمت به امان خدا که بروی بدنبال آینده ات که بروی پی زندگیت   گره خوردی به جانم درست زمانی که باید میرفتم ازاین شهر باید دل میکندم از نگاهت و خاطره های خوبت را  مهربانیت را  اصلا خودت را دستت میدادم   تمام شدم یادم رفت چگونه فراموشت کنم میدانی جان دل من قلبم را جا

آیا دل به دل راه داره ؟!

گاهی سعی میکنم شدیدا حس و حالم رو انکار کنم و با خودم بگم اگه یه نفر به این زودیا بیاد که از اون بهتر باشه حتما قبول میکنم.ولی مشکل این جاست که مگه از تو بهتر هم هست ؟!نمیدونم دقیقا چی شد و چرا من انقد ازت خوشم اومده !آخه چی داری مگه ..چرا دل آدم این قدر زبون نفهمه؟چرا وقتی بهش میگم بابا اون شاید هیچ حسی به تو نداشته باشه و براش یه آدم معمولی هستی نمیفهمه ؟!حیا پیشه خیلی سختهاین که با بند بند وجودت ی رو دوست داشته باشی و نداشته باشی خیلی سخته !نیست؟

از وداع علی اکبر و ام لیلا

    نوشته اند زینب - سلام الله علیها - پس از شهادت حسین - علیه السلام - تمام موهایش سفید شد ... نوشته اند وقتی خبر شهادت ابوالفضل - علیه السلام - را به ام البنین دادند ، دنیایش تیره و تار شد و همان جا خیمه عزاداری زد و عزایش در ماتم عباسش شده بود اسباب ناآرامی عبد الملک مروان ... نوشته اند ... عمری است پای این نوشته ها اشکمان سرازیر است و بغض همیشگی بر گلویمان ماندگار... اما باز هم همه ی این ها نوشته و روضه و داستانی است که هر سال برایمان می گویند تا

موهایم...

موهایت را که کوتاه کنی همه میفهمند از دخترانه هایت به سختی جداشدی تغییر وجودت رامیفهمند میفهمند دل کندی که شده دلیل کوتاهی موهایت دیگر نه بغضت پنهان میشود نه اشک هایت انوقت همه حتی انی که تورا نمیشناسند همه چیز را میفهمند موهایت که بلند باشد همه خیال میکنند ح به اندازه ی بلندی موهایت خوب است به راحتی میتوانی همه چیز را از بین ببری و هیچ هم از هیچ چیز باخبر نشود موهایت که بلند باشد به اندازه ی بلن فراموش کردی  وابستگی تمام کردی  دل بریدی و اص

بزن لبخند...

بزن لبخند! دنیا لاله گون است تمام غصه هایت واژگون است بزن لبخند! از عمق وجودت تو شادی هدیه کن بر تار و پودت بزن لبخند! خود را شاد گردان دلت از کینه ها آزاد گردان

صفحه‌ی 230

" الف.  سلام..    نـمی‌دانم تو وجودت فقط در دنیای خواب‌ست یا پا در دنیای واقعی هم داری! فقط می‌دانم، نه آن هم نمی‌دانم! فقط فکر می‌کنم که شاید وجود تو و آن چهره‌ی دل‌ربای‌ت در خواب‌های آشفته‌ی این روز‌های‌م لازم بود.... .    راست‌ش را بخواهی چهره‌ات را باید در لیست زیباترین‌های دنیا بایگانی کرد. نمی‌دانم توی خواب گفتم‌ت که من آن‌هایی که موهای سفید دارند را بیش‌تر دوست دارم یا خودت می‌دانستی که لچک از سر کشیدی و افشان کردی موهای‌ت را

برای م

متاسفانه یا خوشبختانه وبلاگمو میخونه . فلانی رو میگم . من سال ها تحملت . ولی چیزای خوبی هم ازت یاد گرفتم . اما تو منو بیش از اندازه و بارها آزار دادی . درسته جیکم درنیومد ولی حالا که دیگه گندشو بالا آوردی انتظار همیشگی بودنمو نداشته باش که من دیر کارد به استخونم میرسه ولی وقتی رسید هم دیگه رسیده ... برای کل وجودت متاسفم . برای آرزوهای خوبم برات متاسفم . هر چند پشیمون نیستم . اما رفاقت چیزیه که تو نمیفهمی . یه جور توانایی واسه درک میخواد که تو نداریش

دلنوشته ج رابطه

رابطه ها از جایی خَراب میشَن که صَمیمی تَرین دوستاتون  میفَهمَن یِکیو با تَمام وجودت دوست داری....❤️

معـــلم میگوید خود را

بعضی از آدم ها را که دست روزگار، بی مزد ارزانی ات کرده، باید به بها برای خودت حفظ کنی. آنهایی که روزگار آنقدر گرم و سرد را بهشان چشانده که هر قطره از زندگی شان عصاره ای شده است ناب و اصیل. فقط باید چشمانت را ببندی و با تمام وجود مزه مزه اشان کنی تا که اگر خوش شانس باشی جزئی از وجودت شوند. آنهایی که انگار آفریده شده اند تا باشند، مرشد باشند و اگر تو نخواهی مریدشان باشی چقدر نادان خواهی بود. چقدر خوشحالم که جسارت به ج دادم، پشت سر قدم ها کوتاه م دوی

جانا...دوست داشتنت میل میکند به بی نهایت.

سه سال گذشت... سه سال از شروع یک عشق، از روزهای با هم بودن، از نوشته هایم تنها برای تو، از غزال شعر هایم تنها برای من... گذشت و گذشت  و امروز چهاردهم آبان ماه؛ من در لحظات و خاطراتی که با هم سپری کردیم قدم می زنم، در حوالی چشم های تو که اصلِ تمامی شعر هایم بود در ظرافت وجودت، و در تُن خوش آهنگ صدایت. قدم می زنم و قدم می زنم و به روزی می رسم که با دلهره می گفتی از پرواز وحشت داری کمی دورتر می شوم، آن روز که شعر مزار پدر مهربانت را برایم خو :  "اینکه در خ

معلم

معلم  معلم که باشی باید همه چیز و بلد باشی نبایدی نیست . همه ازت توقع دارن پاک و بی آلایش و صبور درس بدی و زندگی کنی . حالا تو این وا نفسا مادرم که باشی مشکلات دو چندان میشه باید نقش  اول و دوم آنقدر خوب بازی کنی که  مثه دو تا روح باشن تو یه جسم . آنوقت می فهمی که زندگی چیه ، لذت چیه تمام وجودت می شه بچه و اموزش و آینده و عشق و علاقه و زندگی همیشه برا ت تازه است . 

معـــلم میگوید خود را

بعضی از آدم ها را که دست روزگار، بی مزد ارزانی ات کرده، باید به بها برای خودت حفظ کنی. آنهایی که روزگار آنقدر گرم و سرد را بهشان چشانده که هر قطره از زندگی شان عصاره ای شده است ناب و اصیل. فقط باید چشمانت را ببندی و با تمام وجود مزه مزه اشان کنی تا که اگر خوش شانس باشی جزئی از وجودت شوند. آنهایی که انگار آفریده شده اند تا باشند، مرشد باشند و اگر تو نخواهی مریدشان باشی چقدر نادان خواهی بود. چقدر خوشحالم که جسارت به ج دادم، پشت سر قدم ها کوتاه م دوی

خداحافظ روزهای سیاه، سلام روزهای خا تری، امیدوارم به روزهای رنگی

مثل این که توی یه تونل تاریک گیر کردی، تاریکی بغلت کرده، نه ص ، نه نوری، نه رنگی، فقط سیاهی و به زور خودتو وادار میکنی که راه بریاز بس راه رفتی، کل وجودت داره خستگیو فریاد میزنه، پاهات روی زمین کشیده میشن و برای هر قدمی که میخوای برداری باید اندازه چند دقیقه انرژی ذخیره کنی، درست وقتی که داری میفتی روی زمین از اون ته تونل اندازه نوک سوزن یه روشنایی میبینی... تمام توان رفته ت برمیگرده و حسیو تجربه میکنی که شاید ماه ها خبری ازش نبود، انگیزه، امی

بابای گلم روزت بهاری وشاد

دستاتو میبوسم... تنها تکیه گاهم تو زندگی تو هستی....فقط تو... تویی ک نه بد دهنی...نه منت میذاشتی برام...همیشه هوامو داشتی...مواظب روح وروانم ودلم بودی....احتراممو میذاری.. امیدوارم همیشه سایه خودت ومامان مهربون وخوش قلبم بالا سرم باشه.... امیدوارم عمرتون پر برکت باشه... هیچ وقت نتونستم دختر لایقیت باشم...ولی اینو خدای خودم میدونه چقدددد دوست دارم.... مهربانی بدون هیچ چشم داشتی ثمره پدریت هست.. دلسوزی رو از تمام وجودت وچشمات میبینم.... نجابتت..آرومی و وقار

از دست دادن

از دست دادن یه چیزایی بزرگت نمیکنه، باتجربت نمیکنه.  وقتی یه چیزایی و از دست میدی تا یه مدت انقدر هرثانیه مرورش میکنی که داشتنشو باور میکنی.  بعد دلت هواشو میکنه و تا به خودت میای جواب دلتو بدی میبینی کل وجودت صداش میزنن.  چند سال با همینا سر میکنی و تا بخوای قبول کنی تجربه بوده میبینی دلت از یه جای خیلی دور داره تیر می‌کشه.  همونجا به هرچی بزرگ شدنه لعنت میفرستی  و تا میتونی مثل یه بچه گریه میکنی و گریه میکنی و گریه میکنی... | نرگس حریری |

روحت شاد

بعضی روزها هست که حک شده توی مغزت. نمیتونی پاکش کنی. نمیتونی لحظه لحظه های تلخش رو در وجودت از بین ببری. بعضی روزها هست که هرچقدر سعی میکنی محکم و قوی باشی، نمیتونی و دلت نازک میشه و روحت شکننده.بعضی روزها هست که همش بی ت . از اول هفته سعی کردی بهش فکر نکنی ولی وقتی روزش رسیده، دوباره خاطرات تلخش برات زنده شده. حتی اگه بیش از ده سال از اون روز گذشته باشه. حتی اگه با لبخندی کذایی در موردش صحبت کنی. ولی همچنان از درون داره داغونت میکنه.ای کاش میشد بع

عاشقانه های یک حقوقدان

سفیر قلب تو میشوم در ازدحام رنج ها و تلخی ها...وقتی خط به خط مواد قانون نبودنت را میخوانم تنها بطلان دوست داشتنت را در میابم و بس.... وقتی که دیگر در تابعیت قلب تو نیستم تابعیت مضاعف را میخواهم چه کار!..... دریای ازاد من پر از موج نفس های توست پر از نگاه هایی که تمام دریای سرزمینی ات را به وجد می اورد.... اما تو هنوز هم بطلان این قرارداد را میخواهی.... یادت می اید!؟عشق تو تنها یک مالک داشت و ان هم من بودم اما این روزها چون ملک مشاعی شده است عشق تو،همه از ا

انتظار ...

ای کاش هیچ انتظاری در وجودت حتی رنگ هوس هم به خود نگیرد . بلکه تنها آمادگی برای پذیرش باشد . منتظر هر آنچه به سویت می آید باش و جز آنچه به سویت می آید را آرزو مکن .  جز آنچه داری آرزو مکن . بدان که در لحظه می توانی خدا را به تمامی در درون خود داشته باشی... (شهاب حسینی)

جادوی موسیقی بی‌کلام

چه رازی در اعماقِ وجود موسیقی بی‌کلام وجود دارد؟ انقدر قدرت دارد که در ذهنت معجزه کند.میتوانی صد چیزه پنهان از درونش بیرون بکشی. شاید مانند یک نقاشیِ خیالی باشد،هرجایش را که دلت بخواهد،با قلموی ذهنت رنگ میزنی،جان میبخشی.. وقتی که آن موسیقی، آرام‌بخش باشد،کافیست چشمانت را ببیندی،هنذفیری را در گوشت بگذاری،آن وقت میفهمی که خلائی لذت‌بخش دارد افکارِ مبهمت را میبلعد! ممکن است با آن به طلسمی عجیب پی‌ ببری یا در فضا و ک شان راه‌شیری غوطه‌ور ب

اون حباب ِ جادوییت

منبع ع متاسفانه یادم نیست ! بعضیا عین ِ خود ِ اون شخصیت ِ هستن تو انیمیشن شگفت انگیزان . همون که دختر ِ یه حب رو دور ِ خودش ایجاد می کرد که قدرت های فوق العاده ای داشت . بعضیا انگار از همون حباب ها دارن . انگار هر حرفی که بهت می زنن  ؛ هر فعلی که انجام می دن ؛  دورش رو بخشی از همون  حباب جادویی می گیره تا اون حرف با همه ی اون حسی که خودش داشته و داره ؛  بدون کم و ری بهت برسه و اون حس بره تو عمق ِ وجودت ...برای همین ِ که گاهی وقتا شنیدن اسمت یه حس ِ خاص دیگ

هم آغوشی با تنهایی

تنهایی جسم ندارد. وجود خارجی ندارد. با تو حرف نمیزند اما روحش را در تک تک لحظه های زندگی میشود احساس کرد. تنهایی، میتواند خیلی راحت بیاید و بنشیند توی لیوان آبی که میخوری و تو آن را قلپ قلپ سر بکشی یا بیاید تو سطرهای کت که میخوانی، دیالوگ های ی که می بینی، توی یک مهمانی شلوغ یا حتی توی دستان معشوقت که در دست میگیری! خیلی نزدیک تر از آن است که بتوان آن را فهمید. آن را حس کرد. از شدت است که گاهی حضورش را حس نمی کنیم اما نیمه شب ها، امان از نیمه شب ها،

دوست

یه دوستی داشتم که ازش دلخور بودم، نگو ازم ناراحت بوده و دو سال بدون اینکه بهم بگه، باهام سرد برخورد میکرد. منم دیگه دوستیمون رو ادامه ندادم و تمام! چند وقت پیش دلم هواشو کرد، به مامان گفتم زنگ زد خونشون، باهاشون صحبت کردیم و تازه بعد از چند سال ماجرای دلخوریش رو فهمیدم (به مهمونی دعوت نکرده بودمش، خب اون موقع کوچولو بودم، واقعا قصد و غرضی نداشتم) یه اخلاقی که دارم، اگه از ی ناراحت باشم، بهش می گم به فلان علت ازت قهر ! :دی عین کوچولوها! بعد با یه

تکه پرانی های عادت

یه نگاه به خودت بندازدوح داره: یا آدم حریصی اون تو می بینی؛ یا آدم غیرحریص اگرادم حریصی باشی دمت گرم؛ ولی تو هم درون خودت، چیزی می خوای که نمی تونی بهش برسی؛ ولی می خوای... اگرم آدم راضی به رضای خدا باشی و حراصت در وجودت جُم نخوره، بازم یه چیزایی می خوای... حتی اگه داشته باشیش!!!!! من داشته هایی که می خوام رو شمردم و این نه که یعنی من جزو دسته ی اول نیستم...یعنی نمی دونم فقط همین(شاید دومی هم نباشم!!) خیلی چیزا پیدا مثلا خودم رو... من؛ منی رو می خوام که م

یادآور بهار

دلم برای پیام های بهاری و خالصانه ات، که پر بود از صلح و صفا و دوستی و گذشت و بخشش و بزرگواری و رحماء بینهم، تنگ شده بود1... پیامهای بی کینه و بدون سیاستزدگی... تو، ات پر از عطر بهار است. قلبت پر از جوانه های انتظار است... دلم میخواست در لحظات اول سال جدید، بعد از کلام م، صدای تو را بشنوم و روی ماه تو را با همان لبخند دلنشینت ببینم... تویی که هرگز از تو بجز مهر و عاطفه و احترام برای مردم ندیدم... تو از قلبت انرژی میجوشد... وجودت از امید به بهار لبریز است...

"یک رسیدن به ارزوهایم بد ارم...

در این سرد زمستانی این چهاردیواری به طرز عجیبی مخوف میشود... پنجره را که باز میکنی غم دنیا به دلت سرازیر میشود... پیاده رو را از نظر میگذرانی با یاداوری ان روزهایی که باسرصورت لواشکی از درخت کنار خانه مثل میمون اویزارن میشدی و چه روز ها که از این دیوار به خانه امدی باعث میشود لبخندت طویل ترشود....از سرمای این روزهای زندگی ات به خودت میلرزی...بازهم بوی سیگار می اید... انگار واقعیت های زندگی مثل پتک دارند در سرت فرو میروند.... نگاهی به دیوارهای اتاق م

یه متن انرژی مثبت

درخت سایه‌اش را بی‌دریغ به تو می‌بخشد و خورشید گرمایش را و گل ، شمیم خوشش را، باران طراوتش را و آسمان برکتش را و رود قطره قطره آبش را و پرنده نوای دل انگیزش را… و همه و همه بخشیدن را از  خ آموخته‌اند که آن‌ها را زیبا آفریده… زیباترین آفریده خدا انسان است تو برای بخشیدن چه داری؟ ثروتت؟ دانشت؟ جانت؟ همه این‌ها خوب است… اما چرا از گنج بی‌پایانی که در وجودت داری ج نمی‌کنی؟ محبتــــــــــــــــــــــــ ! حاضری آنرا ببخشی؟ با خنده‌ای بر لب

بوق ممتد زندگی

دیدین بعضی وقتا که هیچ کاری توی رایانه‌تون ندارید یا کارتون رو فراموش کردید دائم دسکتاپ رو رفرش می‌کنید؛ یا روی گوشیتون صفحه نرم‌افزارها رو الکی هی چپ و راست می‌کنید؟! توی زندگی هم آدم گاهی این‌طوری می‌شه. لحظه‌هایی که نه تو چیزی از زندگی می‌خوای و نه زندگی ازت چیزی می‌خواد. فقط یه حس بلاتکلیفی ممتد مثل یه بوق ممتد توی مخته. دوست داری صفحه زندگی رو رفرش کنی یا هی چپ و راستش کنی، ببینی اتفاقی نیافتاده؟ چیز تازه‌ای ازت نمی‌خواد؟ ولی انگ

پنچر گیری

#داستان_کوتاه لاستیک چرخ دوچرخه ام که باد نداشت، را برمی داشتم و بادش می ، گاهی باز کج و کوله می شد، خالی می شد. می فهمیدم خاری، میخی، تیغی چیزی فرو رفته و تایر را سوراخ کرده، دل و روده ی لاستیک را می ریختم بیرون، توی تشت آب بالا و پایین اش می تا آن حباب های ریز پیدا شود و سوراخ را پیدا کنم. توی جعبه ابزار بابا همه چیز پیدا می شد، از شیر مرغ تا جان آدم. اول از یک چسب مایع استفاده می ، بعد آن یکی که شبیه چسب زخم بود، پروسه ی عجیبی داشت این پنچرگیری، م

برای دخترکم

جان شیرینم!مهربان خوش قلبم!میدانم روزی بزرگ میشوی روزی میرسد که از رفتارت و نوع نگاهت و آتش درونت میفهمم که عاشق شده ای!میدانم آنروز شرم و حیای دخترانه ات مانع از این میشود که بیای و در چشمهایم نگاه کنی و بگویی مامان من عاشق شده ام.بدان که من آنروز برخلاف مادرم و مادرش و مادرانشان هرگز شماتت نخواهم ن آنروز به تو خواهم گفت کار زن عاشقی است، کار زن مهر ورزیدن و مهر بخشیدن است ولی آنروز به تو خواهم گفت عاشق شدن بد نیست ، عاشق آدم بد شدن بد است!!!اگر

گنچ

درخت سایه‌اش را بی‌دریغ به تو می‌بخشد   و خورشید گرمایش را        و گل شمیم خوشش را، باران طراوتش را و آسمان برکتش را   و رود قطره قطره آبش را     و پرنده نوای دل انگیزش را... و همه و همه بخشیدن را از  خ آموخته‌اند که آن‌ها را زیبا آفریده...   زیباترین آفریده خدا انسان است.     تو برای بخشیدن چه داری؟       ثروتت؟         دانشت؟             جانت؟ همه ا

توکل!

بعضی وقت ها این طوری است دیگر... باید آن قدر ها توکل کنی که ته تهش دیگر هرچه که داری و نداری را به او بسپاری... حالا هی بیا و بگو چه می  شود؟ درست می شود؟ نمی شود؟نکند نشود؟اگر نشود؟یعنی می شود؟... بعد خودت را به آب  و آتش میزنی برای این که بشود یا نشود... هی مشوشی و سرگردان...نمی دانی چه باید کنی..بی قراری ...آرام نداری... باید تسلیم شد...وقتی دل آدمی تسلیم شود ، راضی می شود...آرام می شود...هی نگران نیست...هی مشوش نیست...می داند کارش را به ی که س است که از خودش

و زندگی همین است...

زندگی فقط زنده بودن نیست ،زندگی هنگامی معنا میشود که لبخند از درخت سر به فلک کشیده ی مهر شکوفه میدهدو هنگامی زندگی معنای واقعی خودش را پیدا میکند که قطره های اشک آبشار غم هر کدام رنگین کمانی شوند هفت رنگ که سر تا سر آسمان پنجره ی ذهنت را رنگ آمیزی کند و زندگی همین است.زندگی را میتوان آسان تر از سخت های سخت معنا کرد.زندگی را میتوان همان طوری که در دشت سبز قلبت پر گل میبینی ،پر از گل بیافرینی و زندگی را هر طور که پرستو ی ذهنت به سوی هدف پرواز میکن

ای کاش....خفگی.....

اگه از گندی که صب زدم و اینکه درباره هیچ درسیم مطمین نیستم خوب داده باشم بگذرم میرسم به امروز که خیلی برام عجیب بود از صبش که دیر پاشدم و کامیون و شتابان دویدم که برسم به اتوبوس ولی به طرز عجیبی با صحنه ای مواجه شدم و در آ مجبور شدم سوار ماشین بو گندو و افتضاح اون یارو بشم..... تا آ ش که‌ ا ین امتحانو دادمو خواستم خودمو برسونم بهش ..... یه واقعیتی هست و اونم اینه که خداروشکر سعی نبینم از نزدیک طرز کام گرفتنتو ولی به شدت دلم میخواد همون اولین سیگارو

اندر زیبایی های کارآگاه دروغگو - قسمت اول

میخواهم در مورد گوشه ای از زیبایی های «بهترین ی» که تابحال دیده ام بنویسم.  از قدیم گفته اند : «وصف العیش، نصف العیش!» یعنی « نیمی از خوشگذرانی ، توصیف آن خوشگذرانی است»!  مثل اینکه تا مدتها پس از یک اتفاق، چشمهایت را ببندی و صحنه های زیبایی که دیده ای را دوباره مجسم کنی، مزه های شیرین را روی زبانت بیاوری، صداهای دلنواز دوباره در گوش ذهنت طنین انداز شوند ، با یک نفس عمیق، دوباره عطر خوشی را استشمام کنی ، روی شیئی دست بکشی و انرژی اش را دریافت ک

خود را به خدا بسپار

خود را به خدا بسپار وقتی که دلت تنگ است وقتی که صداقتها آلوده به صد رنگ است خود را به خدا بسپار چون اوست که بی رنگ است چون وادی عشق است او چون دور ز نیرنگ است خود را به خدا بسپار آن لحظه که تنهایی آن لحظه که دل دارد از تو طلب یاری خود را به خدا بسپار همراه سراسر اوست دیگر تو چه می خواهی بهر طلبت از دوست خود را به خدا بسپار آن لحظه که گریانی آن لحظه که از غمها بی ت و حیرانی خود را بخدا بسپار چون اوست نوازشگر چون ناز تو می خواهد او را ز درون بنگر خود را

جستجوهای اتفاقی

فرآیند جمع آوری و نمایش محتوای مرتبط با عبارت عطر وجودت به صورت هوشمند و خودکار و از منابع متعدد دریافت و نمایش داده میشوند. همچنین دسته بندی و طبقه بندی اطلاعات مرتبط با عطر وجودت توسط روبات جستجوگر هوشمند انجام میگیرد.